دك [ dak ]بالفتح،پاى بست ديوار كه چينه بر ان گذارند،انورى گويد: بيت ور به يزدان اقتدا كردست سلطان واجب است شاه والا بر نهد چون حق نكو كردست دك و زمين سخت كه نشان قدم نگيرد،و صحراى بى گياه و درخت،و لهذا كسى كه چار ضرب زده،گويند دك و لك زده،ليكن الحال كاف را بقاف بدل كرده،دق و لق گويند،و بعضى گفتهاند كه در اصل دغ و لغ بوده،بكثرت استعمال غين بقاف بدل شد،چنانكه لهجۀ بعضى عجم است،و معنى دغ گذشت،ولغ مذكور شود،و بمعنى گدا نيز آمده،سيف گويد: بيت بر سر خوان سخن لذه زمن خواه كه نيست در اباى سخن هيچ سيه كاسۀ دك و بمعنى چهره نيز گفتهاند،طيان گويد: بيت كسى را كه نامش نياشا بود دك و ديم او را تماشا كنيم 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج1 , ص682) 
به فتح اول و سكون ثانى به معنى نصيب و تقدير باشد و گدا و گدائى را نيز گويند و به معنى محكم و مضبوط هم هست و صدمه و آسيب و دكه را نيز گفتهاند و به معنى سر باشد مطلقا و به عربى راس خوانند و سر آدمى كه از كچلى موى نداشته باشد و كوه و صحرائى كه از سبزه و علف و بوته و خار و خلاشه خالى باشد و درختى كه برگهاى آن تمام ريخته باشند و زمينى سخت كه آن را نتوان كندن و پى ديوارى كه چينه بر بالاى آن گذارند. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ فارسی برهان قاطعفرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص390) 
- [بفتح دال] زمين سخت را گويند كه پى برنگيرد، و پاى بست ديوار كه چنه بر آن گذارند. مثالش انورى گويد: شعر گر بيزدان اقتدا كر دست سلطان واجبست شاه والا بر نهد چون حق نكو كردست دك و در فرهنگ بمعنى گدائى باشد اما ازين بيت اسفرنگى معنى گدا ظاهر مىشود : بيت بر سر خوان سخن لذة زمن خواه كه نيست در اباى سخن هيچ سيه كاسۀ دك و ديگر بمعنى چهره و روى نيز آمده، مثال اين معنى طيان گويد: بيت كسيرا كه نامش نياشا بود دك و ديم او را تماشا كنيم و بمعنى صحرايى و زمينى كه از گياه و درخت عارى باشد نيز آمده و كسيرا كه چهار ضرب زده باشد گويند دك و لك زده . 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ مجمع الفرسفرهنگ مجمع الفرس
, ج2 , ص537) 
بفتح اول و سكون ثانى بمعنى نصيب و تقدير حكيم انورى كفته كر ترا يزدان بزركى داد و راضى نيست خصم خصم را كو دفتر تقدير بايد كرد حك ور به يزدان اقتدا كرد است سلطان واجب است شاه والا برنهد چون حق نكو كرد است دك جهانكيرى اين بيت را شاهد بر معنى تقدير كرده و همانا خطا رفته زيرا كه دك بمعنى پاىبست ديوار كه چينه بر آن كذارنده كه بعرف اين زمان شاليده كويند و الا بمعنى ديواريست كه بر بالاى دك كذارند تا بهر حدى كه لازم شود منظور حكيم اينست كه اكر خدا ترا بزركى داد و خصم تو راضى نيست تغيير تقدير نخواهد شد چه بنيان اين كار را يزدان كرده سلطان نيز بيزدان اقتدا نموده بر آن بنيان كه اصل بوده ديوار برنهاده ديكر بمعنى كسى كه چهار ضرب زده باشد و آن را دك و لك كفتندى اكنون كاف را بقاف بدل كرده دق و لق كويند و بعضى كفتهاند در اصل دغ و لغ بوده بكثرت استعمال غين بقاف بدل شده چنانكه لهجه بعضى عجم است و بمعنى كدا و دك زدن كدائى كردن است سيف اسفرنكى كفته بر سر خوان سخن لذه ز من خواه كه نيست در اباى سخن هيچ سيه كاسه دك انورى بدين معنى با قاف قافيه كرده و كفته اكر چه عادت دق نيست انورى را ليك ز دركه تو كند يا رب ار ببايد دق ديكر بمعنى محكم و مضبوطست هم اثير الدين كفته ز جنبش طرازيده معمار دوران اساس بناهاى اين بقعه رادك ديكر بمعنى صدمهايست كه آن را آسيب و دكه نيز خوانند كمال غياث كفته زانروز ياد كن كه كند همچو خاك پست كوه تنت زبانه آتش بضرب دك ديكر بمعنى كوه و صحراى خالى از سبزه و كياه كه در دغ كذشت ديكر بمعنى چهره طيان كفته كسى را كه نامش نياشا كنيم دك و ديم او را تماشا كنيم دك و ديم مرادف يكديكراند 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ انجمن آرای ناصریفرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص382) 
[اسم] [فارسی] حصه و نصيب و بهره و تقدير و قضا. و اندازه و ميزان. و گدا و مفلس. و فقر و گدائى. و محكم و استوار و مضبوط و سخت. و صدمه و آسيب و تصادم و ضرب. و سر و رأس. و سر بىمو. و كوه بىبر و بىسبزه. و صحراى بىگياه. و زمين سخت كه آن را نتوان كندن. و د 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج2 , ص1522) 
زمين سخت كه نى درونگيرد. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص29) 